+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت
9 PM توسط رامي افكت
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت
8 PM توسط رامي افكت
|
این گردنبند رو رامی و سروش و....تو گردنشون میندازند.

این گردنبند رو رامی و سروش و....تو گردنشون میندازند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت
8 PM توسط رامي افكت
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت
8 PM توسط رامي افكت
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت
7 PM توسط رامي افكت
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت
7 PM توسط رامي افكت
|
شما اینقدر نظر دادین.
واقعا شرمندم کردین.
نمیدونم چه جوری جواب این نظرات قشنگتون رو بدم.
امیدوارم که عکس رامی رو دیده باشید. ببخشید اگه زود بر داشتم.چون نمیخواد زیاد مشخص باشه. کلا دوست نداره کسی بشناستش. فقط به خاطر این گذاشتم ببینید چون که قول داده بودم.
شاید عکس خودمم براتون بذارم.
البته بهتون بگم که عاشقم نشید چون ممکنه من باهاتون دوست نشم.دلتون بشکنه اون وقت بخواین خودکشی کنید. و یه دلیل دیگه اینکه میخوام مثل رامی با کسی نباشم. راستی اگه کسی عکس رامی رو ندیده بگه که دوباره بذارم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت
8 PM توسط رامي افكت
|
نگران نباشید رامی با پارمیس دوست نمیشه.
وقتی منو داره دیگه نیازی به داف نداره. من میخوام براتون عکس رامی رو بذارم. هرچند که مخالف ولی خوب من راضیش میکنم.
ولی شرطش اینه که این دفعه باید نظرو بترکونی. اگه نظرات زیاد بود میزارم.اگه نه خوب منم نمیزارم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت
5 PM توسط رامي افكت
|
چی چی پا رو دلش گذاشته؟آره خوب پشیمون هست. ولی من بهم خوش گذشته میخوام همین جا بمونم.
برم نمیگردم.
تازه از همه مهم تر رامی دیگه نمیخوادش.
اینقدر گیر ندین.
راستی تا یادم نرفته بگم که.....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت
6 PM توسط رامي افكت
|
آخه چرا من خاک تو سر اینقدر بدبختم.
هر جا میرم.باید غذا درست کنم. خونه ی خودمون که با بچه هاییم.کسی زحمت نمیکشه. الانم که من اومدم اینجا.به خاطر اینکه رامی حالش خوب شه. من تو وبلاگش بنویسم.حالا به من میگن پاشو غذا درست کن. آخه من دردمو به کی بگم؟
باید پخت و پز کنم.بچه داری کنم.مس بسابم و.... اینا نمیزارن پله های ترقی رو بالا برم. بس که حسودن. هر روز باید کتک بخورم. همیشه بدنم کبوده.
حالا اینا که شوخی بود.
ولی واقعا من بدبختم.همه زورشون به من میرسه. چون از من بدبختر و بیچاره تر پیدا نمیکنن. اینم اعصاب من ...

+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت
7 PM توسط رامي افكت
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت
4 PM توسط رامي افكت
|
در قسمت درباره ی وبلاگ عکس تهی رو گذاشتم.
میدونی چرا؟
خوب اینکه مشخص... چون درخواست یار دبستان بود.
منم عمل کردم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت
2 PM توسط رامي افكت
|
وای جاتون خالی به جون رامی افتادیم.با زور بردیمش بیرون.
هممونو شام مهمون کرد.
اینقدر مهربونه هرچی ازش بخوایم برامون میخره.خیلی دوسش داریم.
برف بازی کردیم.یه دونه برف به رامی زدم. بعد شرط بندی کردیم سر زدن. من گفتم نمیتونی ولی بچه ها گفتن با رامی شرط نبند چون می بازی. باید میزد تو سرم.یه گلوی بزرگ از برف درست کرد. همچین درست تو سرم زد که دو رو برم پر از ستاره میچرخید.
واقعا نشونه گیریش حرف نداره. من باختم.
همشون ریختن سرم تو دهنمو پر از برف کردن. تو لباسمم برف ریختن.
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت
0 AM توسط رامي افكت
|
من دیشب گفتم که نمیزارم بخوابه
همین کارم کردم.
یعنی یه کاری کردم که میخواست گریه کنه.
ولی گریه نکرد. حالا اگه کنجکاو شدی که بقیه ی حرفم چیه که میخوام بزنم..... برو ادامه مطلب.بخون.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت
4 PM توسط رامي افكت
|
من اشکان دوست رامی هستم.
به علت اینکه داشم اعصابش خورده.. و حالش خوب نیست.برو ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت
0 AM توسط رامي افكت
|
خیلی بیجا کردی که این کارو کردی واسه چی شمارمو بهش دادی؟ اینقدر عصبی ام که نمیدونم چی بهت بگم.یعنی برو فاتحه ترو بخون... الان میزنگم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت
10 PM توسط رامي افكت
|
وای حوصلم خیلی سر رفته رفیقام که پای تلفن با دافاشون حرف میزنن. منم که نمیتونم موبایلمو روشن کنم. چون زنگ میزنن مزاحم میشن. اگه درست حرف میزدن که مشکلی نداشتم. گفتم به وبم سر بزنم.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت
2 PM توسط رامي افكت
|
من دوست دختر ندارم.اگه داشتم میگفتم.من که با شما تعارف ندارم. اشکان اینطوری گفت که بی خیال من بشه.دیگه بهم زنگ نزنه. اگرم گفته داف منظور خودش بوده.حرفای اشکان همیشه شوخیه. میخوای باور کن میخوای نکن.
در هر صورت من دروغ نگغتم و نمیگم.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت
10 PM توسط رامي افكت
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت
10 PM توسط رامي افكت
|
شما بشین بغل دستیه خیانت کارتو ببین. اگه یه بار دیگه بخوای دورو بر من بپلکی بد میبینی. پارمیس خانم میدونن که شما به من زنگو اس ام اس میزنین؟وحرفای... تا الانم چیزی نگفتم فقط آبرو داری کردم.ولی الان صبرم جوش اومد. اینو گفتم که پارمیس یه کمی دوستاشو بهتر بشناسه. من که میدونم تو باعث جداییه ما شدی اما به روت نیاوردم. تا الانم فقط تحمل کردمو تو خودم ریختم. این کارو کردی که به آرزوت برسی که چی بشه ؟فکر میکردی من با تو... دوست میشم. دیدی که حالا نه به آرزوت رسیدی نه اینکه با من دوست شدی. پس بهتره دور منو خط بکشی. خانم مهندس
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت
2 PM توسط رامي افكت
|
به درک دیگه مهم نیست. اون روزایی که من گریه میکردم اون کجا بود که ببینه. من به اندازه ی کافی دلم شکسته. بذار اونم یه بار دل شکستنو تجربه کنه.واسش خوبه.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت
1 PM توسط رامي افكت
|
علیک سلام ناران خانم حیف که جواب سلام واجبه وگرنه تفم بارت نمیکردم. لطفا به پارمیس خانم بگید که من باهاش صنمی ندارم که خواست حالمو بپرسه خیلی ها هستن که حالمو میپرسن دیگه نیازی به گفتن شما نبود.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت
1 PM توسط رامي افكت
|
سلام ببخشید شب یلدا رو تبریک نگفتم. چون بعد از این همه مدت رفتم به خانواده سر زدمو پیش رفقا رفتیم. خداییش خونه نبودم که تو وبم سر بزنم.
ای بابا نبینم تنهایی؟راستش منم خیلی حوصلم سر رفته.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت
1 PM توسط رامي افكت
|